غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
37
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
شصت نفر بودند رخصت داد كه از آن ولايت بيرون روند ايشان گفتند چه شود اگر حضرت شيخ دعا كند تا اين بلا از اسلام مندفع گردد و شيخ فرمود كه اين قضائيست مبرم و بدعا علاج نمىپذيرد آن جماعت گفتند پس مناسب آنست كه شيخ با ما درين سفر مرافقت نمايند جواب داد كه مرا اذن خروج نيست و هم اينجا شهيد خواهم شد و اصحاب آن جناب را وداع كرده بهر طرف رفتند و در روزى كه كفار مغول به شهر درآمدند شيخ نجم الدين جمعى را كه در خدمتش باقى مانده بودند طلبيده گفت ( قوموا على اسم اللّه فقاتلوا فى سبيل اللّه ) آنگاه برخاسته خرقهء خود را دربر افكند و ميان محكم ببست و بغل پر سنك ساخته نيزهء بدست گرفت و روى بجنگ مغولان آورد و بريشان سنك مىزد تا سنكهائى كه در بغل داشت تمام شد و لشگر چنگيز خان آن جناب را تير باران كرده يك تير بر سينهء مباركش آمد و چون آن تير را بيرون كشيدند مرغ روح مطهرش برياض بهشت ماوى گزيد گويند كه شيخ نجم الدين در وقت شهادت پرچم كافرى را گرفته بود پس از آنكه از پاى درافتاد ده كس نتوانستند كه آن كافر را از دستش خلاص سازند و عاقبت كاكل كافر را بريدند و نظر به اين معنى مولانا جلال الدين رومى گفته است رباعى ما از آن محتشمانيم كه ساغر گيرند * نى از آن مفلسكان كه بز لاغر گيرند بيكى دست مى خالص ايمان نوشند * بيكى دست دگر پرچم كافر گيرند ( و كانت شهادة قدس روحه فى شهور سنهء ثمان عشر و ستمائة من الحجرة النبويه ) . ذكر توجه چنگيز خان بجانب ترمد و بلخ و رسيدن شهور حيات مردم آنجائى بسلخ خوانندگان اين قصهء پرغصه چنان بر زبان آوردهاند كه چون چنگيز خان اولاد و و لشگريان را بجانب خوارزم فرستاد و بهار آن سال در حدود سمرقند بگذرانيد آنگاه خيال تخريب ترمد نموده نخست نخشب مضرب خيال عساكر ظفر سلب گشت و بحسب مقتضاى وقت تابستان آنجا بسر برده بعد از آن روى بترمد آورد و ساكنان آنمكان بيت بپشتى باروى شهر و حصار * كه ميكرد جيحون بگردش گذار پاى در دامان استغنا كشيده بعد از وصول لشگر مغول دست بانداختن تير و سنك دراز كردند و مغولان بجد هرچه تمامتر در تسخير آن بلده كوشش نموده بيت بده روز كردند ترمد خراب * فكندند باروى ترمد در آب و ساكنان آن بلده را از صغير و كبير و غنى و فقير بكشتند گويند در ترمد عورتى را جمعى از لشگريان چنگيز خان گرفته خواستند كه بقتل رسانند آن بيچاره گفت مرا مكشيد تا مرواريد بزرك بشما دهم پرسيدند كه آن مرواريد را كجا نهاده جواب داد كه فرو بردهام مغولان در حال شكم او را شكافته مرواريد را بيرون آوردند بيت از آن پس همه كشتگانرا